من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته ...
تا هنگامی که چرخ سیاست برای رسیدن به قدرت و هدف ، بر محور نابودی و حذف رقبا و مخالفین سیاسی خود بچرخد ، ما به آن روال عادت می کنیم و عادت هم کرده ایم و از خود نپرسیده ایم و نمی پرسیم که چرا باید رقباي خود را حذف كنیم؟
سالها قبل در کتابی بنام « ظهور و سقوط لیبرالیسم» مطلبی به این مضمون خواندم که، اروپائی ها بعد از سالها جنگ و کشتار یک دیگر ، بالاخره به این نتیجه رسیدند که دیگر نمی توانند به اين وضعيت ادامه دهند و به جای جنگ، باید با هم مدارا کنند. بعداز این که فکر و فرهنگ مدارا در میان اروپائیان پذیرفته شد و مدارا برقرار شد، آزادی شکفتن آغاز کرد.
اما گويا ما هنوز خسته نشده ایم! این روال تا کی باید ادامه داشته باشد؟ چرا این گرفتاری و بیماری ملی را مورد نقد و مداوا قرار نمی دهیم؟
از زمــزمه دلتنگيم، از همهمــه بيــزاريـم
نه طاقت خاموشي، نه ميل سخن داريم
آوار پريشــانيست، رو سـوي چه بگـريزيم؟
هنگامۀ حيرانيست،خود را به که بسپاريم؟
تشويش هزار «آيا»، وسواس هزار«اما»،
کـوريم و نميبينــيم، ورنه همه بيــماريم
دوران شــکوه باغ ، از خاطرمــان رفتهست
امروز که صف در صف،خشکيده و بيباريم
دردا که هدر داديم،آن ذات گرامي را
تيغيم و نميبريم، ابريم و نميباريم
ما خويش ندانستيم ، بيداريمان ازخواب
گفتـند که بيـداريد؟ گفتـيم که بيــداريم.
من راه تـو را بسـته، تو راه مــرا بسته
اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم