تبليغات گرگیاسي
در یونانِ هم عصر " سقراط "، اندیشه غالب بر جامعه و هم بر اندیشه گران آن عصر، "سوفسطایی گری" بوده است. در زمان وی غلبه با کسی بود که بتواند عام و خاص را اقناع نماید. مهم این بود که ذهن طرف مقابل را در چنگ داشته باشی، گرچه سخنت بر هیچ پایه و منطقی استوار نباشد. حاکمان هم عصر او ، که با همین قدرت بر مسند محاكم نشسته بودند، سقراط را كه به نفي سوفسطايي گري مي پرداخت به دادگاه کشیدند و پس از محاکمه ، او را با نوشاندن جام شوکران شهید کردند ( به جرم منحرف کردن جامعه و جوانان، تحقیر خدایان، و...)
به نظر یکی از بزرگان مکتب فکری سوفسطایی گری ، "میزان و معیار حقیقت، انسان است" . به نظر آنان در خارج از ذهن ما چیزی به عنوان حقیقت وجود ندارد. امر مطلق یا حقیقت مطلق یا امور ثابت و بالذات وجود ندارند و بنابراین انسان خود معیار حقیقت است و درست ترین اندیشه ها از آن کسی است که از پس اقناع مخاطب برآید.
گرچه اولین تجربه دموکراسی در آتن آن روز بوجود آمده بود، اما مشکل این بود که در مجالس و محاکم بُرد با منطق نبود بلکه مغلطه بر جامعه حاکم بود .
سقراط برای دریافــت تصویری از اندیشــه سوفسـطائیان و غــایت تعـالیم آن ها به ســـراغ « گرگیاس » یکی از اساتید برجسته این فن میرود.
از او درباره هنرش می پرسد، و اینکه از این فن چه فایده ای حاصل می شود. گرگیاس در پاسخ می گوید که این فن ما را چنان توانا می کند تا در همه محاکم به نفع خود و دوستانمان حاکم شویم و برطرف مقابل غلبه کنیم ( حتی اگر حق با طرف مقابل باشد). در نهایت، سقراط از او مثال و شاهد بیشتری می خواهد.
گرگیاس مثال می آورد که اگر در شهری برنامه انتخاباتی برای تعیین پزشک شهر داشته باشند و ما دوستمان را به عنوان کاندیداي پزشک شهر معرفی کنیم در نهایت ما برنده می شویم و دوست ما به مقام پزشکی شهر نائل می آید و همینطور است در محاکم و مجالس دیگر.
سقراط از او می پرسد که آیا دوست شما که به عنوان پزشک شهر انتخاب می شود، خود از پزشکی چیزی می داند؟ گرگیاس پاسخ می دهد: نه. و اضافه می کند که اهمیت هنر ما در همین نکته است. سقراط در ادامه می پرسد که آیا مردم از پزشکی چیزی می دانند؟ گرگیاس پاسخش منفی است. در اینجا سقراط با طعن به این نکته نیز اشاره دارد که طبیعی است که نادان از نادان خوشش بیاید. مردمی که پزشکی نمی دانند بیشتر با سوفسطایی بی دانش هم سنخ اند تا پزشک حرفه ای.