
نسبت ما با "حقيقت"
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
در این روزگار، به "عرصه فرهنگی" که نگریسته می شود نمی توان افق چندان روشني براي آينده آن دید. اين موضوع به دل نگراني و دغدغه ها جمع زیادی از دلسوزان مملکت تبدیل شده است زیرا در حالی که ما در کشور شاهد وجود نهادهاي گوناگون و حتي بيش از اندازه فرهنگي نظیر حوزه ها، دانشگاه ها، آموزش و پرورش، رسانه هاي جمعي، سازمان تبليغات، وزارت ارشاد ،حوزه هنري و... هستيم؛ اما هر يک از اين نهادها تنها با صرف سهم خود از اعتبارات ملی به حيات روزمره خويش ادامه می دهند و قادر به خلق ارزش هاي تازه نبوده و قدرت اثرگذاري فرهنگي خويش را از دست داده اند و فرهنگ را با تبليغ و تبليغ را با ولخرجي هاي حاصل از پول نفت يکي گرفته اند.
شاید بتوان گفت گمشده اصلی عرصه فرهنگ که ما را به چنین وضعیتی دچار ساخته " تفکر" است زیرا صاحبنظران این عرصه می گویند « "تفکر" روح فرهنگ است» و بدون تفکر، فرهنگ همچون جسدي مرده و بي روح است. البته منظور "تفکر" ، فکر کردن های روزمره و عادی و جزئی نیست بلکه منظور آن است که باید درباره مسائل و پرسش هاي بنيادين انديشید، اگر نه همه انسان ها در هر لحظه فکر مي کنند و نحوه هستي انسان ها از تفکرشان جدا نيست و حتی نمي توان يک لحظه جلوي انديشيدن و تفکر ، يعني وجود حالات گوناگون آگاهي و حرکت تصورات را در ذهن خويش گرفت، ولی با اين حال، صفت "متفکر" را براي همه کس به کار نمي بريم. بي ترديد، رؤساي جمهور، وزرا، نمايندگان مجلس نيز در سراسر جهان درباره مسائل و معضلات عظيم يک کشور مي انديشند، حتي پزشکان، مهندسان، پژوهشگران در آزمايشگاه ها، حسابداران و حسابرسان، سرمايه داران و کارخانه داران همه مي انديشند، اما هيچ يک از آنان را «متفکر» نمي نامند. صفت «متفکر» را براي نحوه تفکر خاصي به کار مي برند و همين نحوه تفکر خاص است که اراده معطوف بدان در ميان ما از بين رفته، لذا انديشه ها، تفکرات و برنامه ريزي هاي روزمره مان بي حاصل مانده، ما را به حل مسائل مان سوق نمي دهد. اين تفکر در معناي خاص، يعني همان تفکري که ما در ميان متفکران، يعني فيلسوفان، عارفان، هنرمندان و شاعران بزرگ مي يابيم، همان چيزي است که در ميان ما ديده نمي شود. جامعه ايران امروز، درباره مسائل و پرسش هاي بنيادينش نمي انديشد يا بسيار کمتر از آنچه بايد، مي انديشد.
امروزه اغلب ما ايرانيان، دو دسته شده ايم؛ يا خواهان حفظ وضع موجود هستیيم و تمام جهان و تاريخ را از دريچه تنگ حفظ وضع موجود نگريسته يا نسبت به وضع موجود معترض بوده، خواهان تغيير وضع موجوديم، لذا تمام جهان و تاريخ را از دريچه تنگ تغيير وضع موجود می نگريم. آنچه در ميان ما وجود دارد، اراده معطوف به حفظ قدرت و حفظ وضع موجود يا اراده معطوف تغيير وضع موجود است. اما آنچه در ميان ما کمتر ديده مي شود اراده معطوف به حقيقت است. به عبارت دیگر، در روزگار کنوني بسياري از ما نسبت خويش با حقيقت را گم کرده ايم و « ديگر نسبتي با حقيقت نداريم.» .از ياد نبريم،جامعه و فرهنگي که نسبت خويش با حقيقت را گم کند، يا از کف دهد، نخواهد توانست به روشنايي اصيلي براي يافتن راه خود در پيچ و خم هاي تاريک تاريخ دست يابد.